الإمام ناصر محمد اليماني
03 – رمضان - 1438 هـ
29 – 05 – 2017 مـ

1396-03-08 ه.ش.
09:33 صبح


ارایه دانش بیشتر در پاسخ به یکی از انصار پیشگام برگزیده عزیزم جناب عوض احمد یعقوب مکرم و محترم

بسم الله الرحمن الرحيم، والصلاة والسلام على كافة الأنبياء والمرسلين من أوّلهم إلى خاتمهم محمد رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم وجميع المؤمنين في كلّ زمانٍ ومكانٍ إلى يوم الدين، أمّا بعد..
خداوند تعالى می‌فرماید:
{فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِّمَّا آتَاكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (36) ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ (37) قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (38) قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ ۖ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (39) قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ (40) قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42) وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ آنها كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ (43) قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ ۖ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا ۚ قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ ۗ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (44)} صدق الله العظيم [النمل].
{هنگامی که (فرستاده ملکه سبا) نزد سلیمان آمد، گفت: «می‌خواهید مرا با مال کمک کنید آنچه خدا به من داده، بهتر است از آنچه به شما داده است؛ بلکه شما هستید که به هدیه‌هایتان خوشحال می‌شوید! (۳۶) بسوی آنان بازگرد (و اعلام کن) با لشکریانی به سراغ آنان می‌آییم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند؛ و آنان را از آن با ذلّت و خواری بیرون می‌رانیم!» (۳۷) (سلیمان) گفت: «ای بزرگان! کدام یک از شما تخت او را برای من می‌آورد پیش از آن که مسلمان نزد من آیند؟» (۳۸) عفریتی از جنّ گفت: «من آن را نزد تو می‌آورم پیش از آنکه از مجلست برخیزی و من نسبت به این امر، توانا و امینم!» (۳۹) کسی که دانشی از کتاب داشت (جبریل)گفت: «پیش از آنکه چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد!» و هنگامی که (سلیمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا دید گفت: «این از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا می‌آورم یا کفران می‌کنم؟! و هر کس شکر کند، به نفع خود شکر می‌کند؛ و هر کس کفران نماید پروردگار من، غنیّ و کریم است!» (۴۰) (سلیمان) گفت: «تخت او را برایش ناشناس سازید؛ ببینم آیا متوجّه می‌شود یا از کسانی است که هدایت نخواهند شد؟! (۴۱) هنگامی که آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو این گونه است؟» گفت: گویا خود آن است!(سلیمان نزد خود گفت) قبل از او-ملکه سبا-این دانش به ما عطا شده بود و ما تسلیم خداوند و مسلمان بودیم (۴۲) و آنچه به جای خدا می‌پرستید، او را [از ایمان به خدا] باز داشته بود، که او [در آغاز] از قوم کافران بود (۴۳) به او گفته شد وارد قصر شو، و چون آن را دید پنداشت که برکه آبی است، و از دو ساق پایش جامه برداشت [سلیمان‌] گفت آن قصری صاف و صیقلی از آبگینه‌هاست [بلقیس‌] گفت پروردگارا بر خود ستم کرده‌ام و اینک همراه سلیمان در برابر خداوند که پروردگار جهانیان است فرمانبردارم‌ (۴۴) }
سلام ورحمت و برکات خداوند بر انصار مکرم ومحترم عوض احمد یعقوب عزیزم و سلام خداوند بر تمام انصار پیشگام برگزیده در دوران گفتگو قبل از ظهور که به یقین رسیده‌اند و اسلم تسلیما...
عزیزمن احمد یعقوب؛ چه کسی به تو گفته است بعد از این که هدهد دید ملکه در معبدی که به او اختصاص داشت؛ دیگر در برابر خورشید سجده نمی‌کند ، به تحت نظر داشتن قوم ملکه- سبا -ادامه نداد تا از واکنش آنها نسبت به ملکه‌شان باخبر شود؟ هدهدبا پای‌بندی و التزام به فرمان سلیمان؛ ملکه سبا و قومش را زیر نظر گرفت تا موقع بازگشت به سوی سلیمان؛ اخبار کاملی را در مورد او و مردمش در اختیار سلیمان قرار دهد و این اجرای فرمان نبی الله سلیمان بود:
{اذْهَب بِّكِتَابِي هَٰذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ (28)} صدق الله العظيم [النمل].
{ این نامه مرا ببر و بر آنان بیفکن؛ سپس برگرد و منتظر شو ببین آنها چه عکس العملی نشان می‌دهند!}
چون مکلف بود درمورد واکنش ملکه و مردمش گزارش کافی بدهد؛ یعنی نامه را به سوی او بیندازد و از آنها رو بگرداند و در موقع مناسب بازگردد و مراقبت کند تا دریابد چه واکنشی نشان می‌دهند ومراقب ملکه هم باشد. برای همین نبی الله سلیمان به او گفت:
{اذْهَب بِّكِتَابِي هَٰذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ (28)} صدق الله العظيم [النمل].
{ این نامه مرا ببر و بر آنان بیفکن؛ سپس برگرد و منتظر شو ببین آنها چه عکس العملی نشان می‌دهند!}
پس هدهد پرنده برگشت و سپس به کنار پنجره‌ای رفت که مجلس شورا در آن تشکیل شده بود تا بشنود ملکه به مردمش چه می‌گوید و از جواب آنها نیز باخبر گردد؛ جواب‌شان این بود که:
{نَحْنُ أُولُو قُوَّةٍ وَأُولُو بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ ﴿٣٣﴾} [النمل].
{گفتند: «ما دارای نیروی کافی و قدرت جنگی فراوان هستیم، ولی تصمیم نهایی با توست؛ ببین چه دستور می‌دهی}
هدهد شنید ملکه چه جوابی به مردمش داد و تصمیم گرفته تا برای سلیمان هدیه بفرستد؛نهایتا ملکه گفت:
{وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (35)} [النمل]،
{و من هدیه‌ای برای آنان می‌فرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر می‌آورند}
سپس هدهد دریافت کار ملکه حکمت بالغه‌ای دارد و خوشحال شد ( واین بشارت خیر بود ) هدهد یقین داشت سلیمان هدایای وسوسه انگیزآنان را نخواهد پذیرفت و از قراری که ملکه با قومش گذاشته بود هم خبر داشت؛ ملکه با مردمش قرار گذاشته بود که اگر سلیمان این هدایای بزرگ و وسوسه انگیز را که شامل چندین تن طلا بود قبول کند؛ نشانه این است که سلیمان فقط از پادشاهانی است که به حیات دنیا راضی هستند و نبی نیست؛ چرا که اموال و هدایای وسوسه انگیز نبی را گرفتار فتنه نمی‌کند.اما ملکه با مردمش شرط کرد که اگر سلیمان هدایا را نپذیرفت؛ برای‌شان روشن خواهد شد که او به حق نبی پروردگار عالمیان است و به مردمش گفت: پس به توافق رسیدیم؛ همگی صبر می‌کنیم ببینیم فرستادگان چه جوابی خواهند آورد؛ آیا کاروان بزرگ بدون طلا بازمی‌گردد-چون سلیمان هدیه را قبول کرده- و یا قافله با بارش دست نخورده برمی‌گردد و مال دنیا او را از دعوت حق بازنداشته و باعث فتنه‌اش نخواهد شد؟"
هدهد تصمیم گرفت منتظر بازگشت فرستادگانی شود که هدایا را برده بودند؛ تا موقع بازگشت به نزد نبی الله سلیمان؛ گزارش کامل ملکه و مردمش را به صورت عام به او بدهد؛و این که آیا آنها بعد از این که هدایا دست نخورده بازگردانده شد؛ آماده جنگ می‌شوند و یا هدایت شده و تسلیم می‌گردند؟ تا این که فرستادگان با هدایایی که بسیار جذاب و اغوا کننده بودند؛ بازگشتند و نبی الله سلیمان علیه الصلاة و السلام آن را نپذیرفت؛ چون وقتی فرموده خداوند تعالی را دنبال می‌کنیم می‌بینیم زمانی که فرمانده آن قافله بزرگ هدایای به نزد او آمد؛ گفت:
{فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِّمَّا آتَاكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (36)} صدق الله العظيم [النمل].
{هنگامی که (فرستاده ملکه سبا) نزد سلیمان آمد، گفت: «می‌خواهید مرا با مال کمک کنید آنچه خدا به من داده، بهتر است از آنچه به شما داده است؛ بلکه شما هستید که به هدیه‌هایتان خوشحال می‌شوید!}
بعد از بازگردانده شدن هدایا؛ تمام قوم او – قوم ملکه سبا- تسلیم خدا شدند و هدهد پرنده که صلوات و سلام پروردگارم بر او باد؛ با بشارت به سوی نبی الله سلیمان علیه الصلاة و السلام بازگشت و به نبی الله سلیمان گفت: " او و مردمش همگی تسلیم شدند". اما نبی الله سلیمان تصمیم گرفت حقیقت اسلام آوردن او را امتحان کند؛ چون خبر تسلیم آنها با وحی الهی به او نرسیده بود؛ بلکه تنها خبری بود که هدهد درظاهر شاهد آن بود واین خداوند است که از قلب ملکه و مردمش آگاه است. برای همین نبی الله سلیمان برای کشف حقیقت اسلام آوردن ملکه و مردمش؛ امتحانی ترتیب داد و بعد از این که آنها زمین سبا را ترک کردند؛ عرش او را نزد خود آورد؛ آن هم در حالی که آنها به سوی نبی الله سلیمان در حرکت بوده و پشت سرشان قصرپادشاهی و کشور را به محافظان سپرده بودند. عرش ملکه قبل از او به نزد سلیمان آورده شد. سلیمان فرمان داد آن را مختصری تغییر دهند تا گمان نکنند عرش تنها یک سحر است و ملکه بترسد که مبادا با چشم بندی سحرشان کرده باشند و جرأت نکند به عرشش نزدیک شده و روی آن بنشیند. برای همین فرمان داد عرش ملکه را مختصری تغییر دهند تا ملکه جرأت کند روی آن بنشیند؛ این که نبی الله سلیمان فرمان داد عرش را مختصری تغییر دهند؛حکمت بالغه‌ای داشت تا ملکه جرات کند قدم جلو گذاشته و به سوی عرش برود؛ پس به آن دست کشید وجای خالی جواهر اصلی عرش را دید که برداشته شده بود و دانست این تخت خود اوست. با پلک چشمش به نبی الله سلیمان اشاره کرد که اقرار می کند این عرش خودش است ولی نمی‌خواست مردمش دچار فتنه شوند و گمان کنند سحر است و برای همین گفت: {كَأَنَّهُ هُوَ} {گویا خود آن است!} ؛ با این که ملکه بدون شک و تردید می‌دانست عرش خودش است ولی نمی‌خواست مردمش گرفتار فتنه شوند و فکر کنند با چشم بندی سحر شده‌اند؛ اومی‌خواست وقتی به کشورشان بازمی‌گشتند ببینند عرش داخل مجلس شورا در قصر شاهی نیست؛ با این که درهای آن قفل شده و به شدت از آن نگهبانی می‌شد و با وجود تمام اینها؛ عرش از آن جا خارج و به نزد نبی الله سلیمان برده شده بود و به این ترتیب بدانند این معجزه خداوند برای تصدیق نبوت سلیمان است و بر ایمان‌شان افزوده شود.
شاید کسی بخواهد سؤال کند:" از کجا می‌دانی ملکه با چشمش به سلیمان اشاره کرد که این خودش(همان عرش من) است؟" در جواب پرسش‌گران می‌گوییم: این را از جواب نبی الله سلیمان که در این فرموده خداوند تعالی آمده است؛ استنباط می‌کنیم:
فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42)} صدق الله العظيم [النمل].
{هنگامی که آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو این گونه است؟» گفت: گویا خود آن است!(سلیمان نزد خود گفت) قبل از او-ملکه سبا-این دانش به ما عطا شده بود و ما تسلیم خداوند و مسلمان بودیم}
بنگرید نبی الله سلیمان چگونه به علم ملکه سباء اعتراف و اقرار می‌کند؛ خداوند تعالی می‌فرماید:
فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42)} صدق الله العظيم [النمل].
{هنگامی که آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو این گونه است؟» گفت: گویا خود آن است!(سلیمان نزد خود گفت) قبل از او-ملکه سبا-این دانش به ما عطا شده بود و ما تسلیم آن و مسلمان بودیم}
سؤالی که مطرح می‌شود این است که آیا سلیمان به خاطر این که ملکه سباء گفت :" گویا خود آن است" به علم او اقرار کرد؟ خیر بلکه ملکه بعد از گشتن دور عرش و دست کشیدن به آن و دیدن جای خالی جواهراتی که کنده شده بودند تا عرش را در نظرش تغییر دهند – تا مبادا او و مردمش گمان کنند سحر در کار است- اشاره چشمی به سلیمان کرد.ملکه بعد از آن که اطراف تخت دوری زد و در برابر عرش ایستاد به نبی الله سلیمان نظری انداخت و با چشمشم به او اشاره کرد و با لبخند گفت: {كَأَنَّهُ هُوَ} {گویا خود آن است!}. هدف از اشاره چشمی که به نبی الله سلیمان کرد این بود تا به او بفهماند میداند این عرش بی شک و تردید عرش خودش است و دریافته داست که با معجزه‌ای از جانب خداوند و برای تصدیق نبوت سلیمان به آن جا آورده شده است. این جا بود که نبی الله سلیمان اقرار کرد ملکه سباء عالم است و گفت: این علم قبل از او به ما عنایت شده بود و ما مسلمان بودیم. خداوند تعالی می‌فرماید:
فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42)} صدق الله العظيم [النمل].
{هنگامی که آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو این گونه است؟» گفت: گویا خود آن است!(سلیمان نزد خود گفت) قبل از او-ملکه سبا-این دانش به ما عطا شده بود و ما تسلیم آن و مسلمان بودیم}
ممکن است کس دیگری سؤال کند:" ناصر محمد؛ از کجا می‌دانی سلیمان می‌ترسید ملکه و قومش بگویند این سحری آشکار است؟" امام مهدی در پاسخ پرسش کنندگان می‌گوید: از خلال سخن نبی الله سلیمان این امررا استنباط می‌کنیم:
{قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ (41) صدق الله العظيم [النمل].
{ (سلیمان) گفت: «تخت او را برایش ناشناس سازید؛ ببینم آیا متوجّه می‌شود یا از کسانی است که هدایت نخواهند شد؟!}
یعنی با برداشتن جواهری که درخشان و زیباست؛ تختش را در نظرش تغییر دهید تا یقین نداشته باشند حتما خود آن عرش است و سلیمان ساحر است و سحر کرده تا ملکه و قومش از گمراهان شوند؛ از کسانی که در تمامی امتها بودند و هدایت نشدند و وقتی انبیا با معجزاتی از سوی پروردگار برای تصدیق نبوت‌شان آمدند؛ به آنها گفتند این معجزات تنها سحر آشکار است. برای همین عرشش را کمی تغییر دادند تا ملکه جرأت کند آن را لمس کند و به آن دست بکشد
ومکان خالی جواهراتی که برداشته شده‌اند را ببیند و سپس یقین کند که این عرش خود اوست؛ چون آن را با دستش لمس کرده و دیده بود که واقعی و حقیقی است وسحر تخیلی و چشم بندی نیست( وعرش واقعا در آن جا وجود دارد). ملکه به جای خالی جواهراتی که برداشته شده بودند دست کشید و دریافت این عرش خودش است و با معجره پروردگار عالمیان به آن جا آورده شده؛ چون او عرش را پشت سرش درقصر شاهی خود که درهایش قفل و به شدت تحت محافظت بود؛ ترک کرده بود. پس به ایمانش افزوده شد؛ ایمانی که با حکمت و حیله هدهد حین انداختن مکتوب گران‌بها- که ماجرایش را قبلا توضیح داده بودیم- به آن دست یافته بود. لذا نشانه و آیت احضار عرش؛ ایمان و یقینش به پروردگار و نبوت سلیمان را بیشتر کرد. خداوند تعالی می‌فرماید:

{ قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42) وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ آنها كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ (43)} صدق الله العظيم [النمل].
{ (سلیمان) گفت: «تخت او را برایش ناشناس سازید؛ ببینم آیا متوجّه می‌شود یا از کسانی است که هدایت نخواهند شد؟! (۴۱) هنگامی که آمد، به او گفته شد: «آیا تخت تو این گونه است؟» گفت: گویا خود آن است!(سلیمان نزد خود گفت) قبل از او-ملکه سبا-این دانش به ما عطا شده بود و ما تسلیم خداوند و مسلمان بودیم (۴۲) و آنچه به جای خدا می‌پرستید، او را [از ایمان به خدا] باز داشته بود، که او [در آغاز] از قوم کافران بود (۴۳)}
یعنی او قبل از این که آن نوشته گران‌بها به سویش انداخته شود از کافران بود و به جای خداوند؛ خورشید را می‌پرستید و بعد ازآن که سلیمان هدیه آنها را برگرداند؛ ملکه و قومش در حالی که اسلام آورده بودند به سوی سلیمان رفتند و هدهد؛ این پرنده حکیم خبر آنرا آورد چون مکلف شده بود ببیند چه تصمیمی می‌گیرند و خبر یقینی و قطعی را برای نبی الله سلیمان علیه الصلاة و السلام بیاورد.
بعد نوبت امتحان بعدی رسید که راه رو قصر بود که از الماس شیشه‌ای و بسیار درخشان ساخته شده بود:
{قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ ۖ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا ۚ قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ ۗ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (44)} صدق الله العظيم [النمل].
{ به او گفته شد وارد قصر شو، و چون آن را دید پنداشت که برکه آبی است، و از دو ساق پایش جامه برداشت [سلیمان‌] گفت آن قصری صاف و صیقلی از آبگینه‌هاست [بلقیس‌] گفت پروردگارا بر خود ستم کرده‌ام و اینک همراه سلیمان در برابر خداوند که پروردگار جهانیان است فرمانبردارم}
و اما مقصود خداوند از این فرموده چیست:
فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا}
{و چون آن را دید پنداشت که برکه آبی است، و از دو ساق پایش جامه برداشت}؟
یعنی فکر کرد آب آن قدر عمیق است که لباس ملوکانه‌‌ بلندش را که تا پایین ساق پایش می‌رسید؛ خیس می‌کند؛ برای همین مجبور شد کمی پایین لباس ملوکانه اش را بالا بکشد پس ساق پایش معلوم شد و همان طور که می‌دانید "الجة" آب عمیق است و این را از فرموده خداوند تعالی استنباط می‌کنیم:
{أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ} [النور:40]،{یا همچون ظلماتی در یک دریای عمیق}یعنی دریایی که آبش عمیق است. پس می‌فهمیم مقصود خداوند از این فرموده چیست:
{فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا} {و چون آن را دید پنداشت که برکه آبی است، و از دو ساق پایش جامه برداشت} یعنی فکر کرد عمق آن آب در حدی است که به ساقش می‌رسد و لذا برای این که لباس ملوکانه اش که با مروارید و مرجان تزیین شده بود، خیس نشود آن را بالا برد و ساقش معلوم شد. تا این لحظه او در برابر قوم نبی الله سلیمان؛ اسلامش را علنی نکرده بود. تا این که به او گفته شد این راهرو هموار کاخ از بلور براق است و آن طور که او تصور کرده و لباسش را از ساق پایش بالا برده ؛برکه آب نیست. پس دامن لباسش را به زیر پایش برگرداند و سپس گام برداشت تا به تصویر خورشید رسید که روی سطح راهرو براق منعکس بود و وروی آن ایستاد و گفت:
{قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (44)} صدق الله العظيم [النمل].
{گفت پروردگارا بر خود ستم کرده‌ام و اینک همراه سلیمان در برابر خداوند که پروردگار جهانیان است فرمانبردارم}
عزیز من؛ ای پرسش‌گر و انصاری مکرم و محترم؛ جناب عوض یعقوب؛ آیا جوابت را به حق با تفصیل دادیم؛ یا باز هم در شک هستی؛ برای ما روشن کن نسبت به کدام بخش از جوابی که از آیات محکم کتاب برایت آوردیم و خردمندان آن را درک می‌کنند؛ هنوز تردید داری؟
اما حجت تو در مورد این که ملکه سبا تنها بعد از این که به حضور سلیمان رسید؛ اسلام آورد و این که می‌گویی: مگر خداوند تعالی نفرموده است:
{وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ آنها كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ (43)} صدق الله العظيم [النمل].
{و آنچه به جای خدا می‌پرستید، او را [از ایمان به خدا] باز داشته بود، که او [در آغاز] از قوم کافران بود (۴۳)}
می‌گوییم: بله؛ یعنی او قبل از این که آن نوشته پرارزش به دستش برسد؛ از کافرانی بود که به جای خدا خورشید را عبادت می‌کردند واو اولین کسی بود که قبل از مردمش -که خورشید را به جای خدا عبادت می‌کردند-از عبادت خورشید دست برداشت؛ وبه جز ملکه که پنهانی از این کار دست برداشته بود؛ مردمش هم چنان خورشید را به جای خدا عبادت می‌کردند تا این که فرستادگان با هدایای بزرگ‌شان بازگشتند. ولی بعد از این که نبی الله سلیمان هدایای جذاب آنان را رد کرد؛ همه مردم مسلمان شده و دانستند او نبی پروردگار عالمیان است و از کسانی نیست که به زندگی دنیوی و زینت‌های آن راضی بوده و به آن بسنده کرده‌اند.
و رمضان کریم برما و شما و تمام مسلمانان مبارک باشد و ما منتظر شب نیمه ماه هشتم – یعنی همین ماه مبارک رمضان- سال ۱۴۳۸هجری هستیم که زودتر از موعد از راه خواهد رسید؛ تا بشریت بداند خورشید به ماه رسیده و ادراک رخ داده و آنها غافلانه از آن رو می‌گردانند و هم چنین بدانند که آغاز شرعی ماه رمضان و بر اساس رؤیت اهله؛ به حق جمعه بود و عالم و جاهل این را درک می‌کنند؛ اما مستکبرین با وجود این که حق با برهان علمی برای‌شان روشن شد؛ به خاطرغرور به گناه کشیده می‌شوند و حکم با خداوند است که میان ما به حق داوری خواهد کرد که او خیرالفاصلین است.
وسلامٌ على المرسلين، والحمد لله ربّ العالمين..

أخوكم الإمام المهديّ ناصر محمد اليماني.

اقتباس المشاركة: 258970 من الموضوع: مزيدٌ من العلم إلى السائل من الأنصار السابقين الأخيار حبيبي في الله عوض أحمد يعقوب المكرم والمحترم..







[ لمتابعة رابط المشاركــــــــة الأصليّة للبيان ]

الإمام ناصر محمد اليماني
03 – رمضان - 1438 هـ
29 – 05 – 2017 مـ
09:33 صباحاً
( بحسب التقويم الرسمي لأمّ القرى )
___________________


مزيدٌ من العلم إلى السائل من الأنصار السابقين الأخيار حبيبي في الله عوض أحمد يعقوب المكرم والمحترم
..


بسم الله الرحمن الرحيم، والصلاة والسلام على كافة الأنبياء والمرسلين من أوّلهم إلى خاتمهم محمد رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم وجميع المؤمنين في كلّ زمانٍ ومكانٍ إلى يوم الدين، أمّا بعد..

قال الله تعالى:
{فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِّمَّا آتَاكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (36) ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ (37) قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (38) قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ ۖ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (39) قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ (40) قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42) وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ (43) قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ ۖ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا ۚ قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ ۗ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (44)} صدق الله العظيم [النمل].

سلام الله عليكم ورحمته وبركاته حبيبي في الله عوض أحمد يعقوب الأنصاري المكرم والمحترم، وسلام الله على كافة الأنصار الموقنين السابقين الأخيار في عصر الحوار من قبل الظهور، وأسلّم تسليماً..

ويا حبيبي في الله أحمد يعقوب، ومن قال لك أنّ الهدهد لم يستمر بالمتابعة للاستطلاع على ردّ قوم الملكة على ملكتهم بعد أن شاهدها الهدهد أنها لم تعد تسجد للشمس في معبدها الخاص؛ بل التزم الهدهد بأمر سليمان بمتابعة ملكة سبأ وقومها وذلك حتى يرجع لسليمان بالخبر الشامل عنها وعن قومها تنفيذاً لأمر نبيّ الله سليمان:
{اذْهَب بِّكِتَابِي هَٰذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ (28)} صدق الله العظيم [النمل].

كونه مكلفٌ ليرجع له بالخبر الوافي عن ردّ الملكة وقومها، أي يلقي إليها الكتاب فيتولّى عنهم ويعود إليهم في الوقت المناسب لمراقبة بماذا يرجعون وبمراقبة الملكة، ولذلك قال له نبيّ الله سليمان:
{اذْهَب بِّكِتَابِي هَٰذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ (28)} صدق الله العظيم. فتولى طائر الهدهد، ثم حضر طائر الهدهد إلى شباك مجلس الشورى كي يسمع ما سوف تقوله لقومها، وسمع ردّهم عليها وهو قولهم: {نَحْنُ أُولُو قُوَّةٍ وَأُولُو بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ ﴿٣٣﴾} [النمل]. وكذلك سمع الهدهد ردّ الملكة على قومها وقررت أن ترسل لسليمان بهديةٍ، فمن ثم قالت: {وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (35)} [النمل]، فمن ثم علم الهدهد أن لها حكمةً بالغةً من ذلك فاستبشر خيراً كون الهدهد يعلم علم اليقين أنّ سليمان لن يقبل هديتهم المغرية، وعلم باتفاقها مع قومها اتفاقاً مسبقاً بأنّه إذا قَبِلَ سليمان هذه الهدية الكبرى المغرية أطناناً من الذهب فهو مجردُ ملِكٍ من الذين رضوا بالحياة الدنيا وليس نبيّاً لا يفتنه عرض المال المغري. ولكنها اشترطت على قومها أنّ سليمان إذا لم يقبل الهدية فقد تبيّن لهم أنه نبيٌّ حقاً من ربّ العالمين، فقال قومها: "إذاً اتفقنا، فننتظر جميعاً بما يرجع المرسلون، فهل يرجعون بالقافلة الكبرى من غير حمولة الذهب كونه تقبّلها سليمان، أم ترجع القافلة محملةً كما هي ولم يفتنه المال عن دعوته الحقّ؟".

ثم قرر الهدهد الانتظار حتى عودة رسل الهدية لكي يرجع بالتقرير العام لنبيّ الله سليمان عن الملكة وقومها بشكل عام؛ وهل تجهزوا للحرب أم اهتدوا وأسلموا من بعد رجوع الهدية كما هي؟ فحتى إذا عادوا بالهدية ذات الإغراء الكبير ولم يقبلها نبيّ الله سليمان عليه الصلاة والسلام كونه عندما وصل قائد قافلة الهدية الكبرى؛ فلنتابع قول الله تعالى:
{فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِّمَّا آتَاكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (36)} صدق الله العظيم [النمل].

فمن ثمّ أسلم لله جميعُ قومها بعد رجوع الهدية، فمن ثم انطلق طائر الهدهد صلوات ربي وسلامه عليه بالبشرى إلى نبيّ الله سليمان عليه الصلاة والسلام فقال لنبيّ الله سليمان: "لقد أسلمت هي وقومها جميعاً". ولكن نبيّ الله سليمان قرر إجراء الاختبار لحقيقة إسلامها كون الخبر لم يأتِ بوحيٍّ سماويٍّ عن إسلامهم؛ بل مجرد خبرٍ ظاهريٍّ كما شاهده الهدهد والله هو الأعلم بما في قلب الملكة وقومها. ولذلك قام نبيّ الله سليمان بإجراء الاختبار لحقيقة إسلامها وقومها فتمّ إحضار العرش بعد مغادرتها هي وقومها أرض سبأ وكانوا في الطريق إلى نبيّ الله سليمان وتركوا وراءهم من الحراس على المملكة وقصورها الملكيّة، وتمّ إحضار العرش قبل وصولهم إليه، وأمر بتنكيره قليلاً حتى لا يظنّون أنه مجردُ سحرٍ وذلك حتى لا تخاف الملكة أنه سَحرَ أعينهم وثم لا تتجرأ على الاقتراب من العرش والجلوس عليه ولذلك أمر بتنكير عرشها قليلاً حتى تتجرأ الملكة فتجلس عليه، وذلك وبسبب الحكمة البالغة من نبيّ الله سليمان بتنكير عرشها قليلاً فدفعها لتتجرأ للتقدم إلى كرسي العرش، وفحصته بيديها فشاهدت فصوصه التي أُزيلت ورأت أماكنها فعلمت أنه هو، ورمشت بعينها لنبيّ الله سليمان كإشارة إليه أنها مقرّة أنه هو ولكنها لا تريد فتنة قومها فيظنونه سحراً ولذلك قالت:
{كَأَنَّهُ هُوَ} ، برغم أنها علمت أنه هو لا شك ولا ريب كونها لا تريد فتنة قومها فيظنونه سَحَرَ أعينهم، فهي تريد حين يعودون إلى مملكتهم فلا يجدون العرش داخل القصر الملكي بمجلس الشورى برغم أنه مغلقُ الأبواب وعليه حرسٌ شديدٌ ورغم ذلك تمّ إخراجه إلى نبيّ الله سليمان فيعلمون أنّ هذه معجزة من الله لتصديق نبوّة سليمان فيزدادون إيماناً.

وربما يودّ أحد السائلين أن يقول: "وما يدريك أنّ الملكة رمشت بعينها لسليمان أنه هو؟". فمن ثم نردّ على السائلين ونقول: نستنبط ذلك من جواب نبيّ الله سليمان في قول الله تعالى:
{فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42)} صدق الله العظيم [النمل].

فانظروا للإقرار والاعتراف من نبيّ الله سليمان بعلم ملكة سبأ في قول الله تعالى:
{فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42)} صدق الله العظيم. والسؤال الذي يطرح نفسه: فهل الإقرار بالعلم بسبب قولها كأنه هو؟ بل لكونها رمشت له بعينها بعد أن دارت عليه وفحصته بيديها ورأت أماكن الفصوص التي أزيلت منه للتنكير حتى لا تظنّه سحراً هي وقومها، فحتى إذا أكملت دورتها عليه فكانت قائمةً أمام العرش ثم نظرت إلى نبيّ الله سليمان فرمشت له بعينها وهي مبتسمةٌ فقالت: {كَأَنَّهُ هُوَ} . والهدف من غمزة عينها لنبيّ الله سليمان لكي يفهم أنها تقصد أنه هو لا شكّ ولا ريب وأنها علمت أنّ إحضاره كان بمعجزةٍ من الله لتصديق نبوّته، وهنا جاء الإقرار والاعتراف من نبيّ الله سليمان بعلم ملكة سبأ فقال: وأوتينا العلم من قبلها وكنا مسلمين. وقال الله تعالى: {فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ} صدق الله العظيم.

وربّما يودّ سائلٌ آخر أن يقول: "يا ناصر محمد، وما يدريك أنّ سليمان خشي أن تقول الملكة وقومها أنّ هذا سحرٌ مبينٌ؟". فمن ثمّ يردّ الإمام المهديّ على السائلين ونقول: نستنبط ذلك من خلال قول نبيّ الله سليمان:
{قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ (41)} صدق الله العظيم، أي نكّروا لها عرشها بإزالة شيءٍ من فصوصه ذات الرونق والجمال حتى لا يوقنوا أنّه هو وأنّ سليمان ساحرٌ سَحَرَ فتكون هي وقومها من القوم الضالين ومن القوم الذين لا يهتدون في الأمم كلما جاءتهم أنبياؤهم بمعجزةٍ من الله لتصديق نبوّتهم قالوا إنْ هذا إلا سحرٌ مبينٌ. ولذلك تمّ تنكير العرش قليلاً حتى تتجرأ الملكة على ملامسة العرش وفحص ملمسه وترى أماكن الفصوص التي أزيلت منه ثم تتيقن أنه هو كونها لمسته بيديها فوجدته حقيقةً واقعيةً وليس مجرد سحر تخييل؛ بل وفحصت حفر الفصوص التي أزيلت من عرشها، وحين علمت أنه هو وأنّ ذلك معجزةٌ من ربّ العالمين إحضار العرش كونها تركته وراءها بالقصر الملكي مغلقةٌ عليه الأبواب وحرسٌ شديدٌ فمن ثم زادها ذلك إيماناً إلى إيمانها من قبل حين ألقى إليها الهدهد الكتاب الكريم بحكمةٍ وحيلةٍ من الهدهد الكريم كما فصّلنا ذلك من قبل تفصيلاً فزادتها آيةُ إحضار العرش إيماناً ويقيناً بربها وبنبوّة سليمان. وقال الله تعالى: {قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ (42) وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ (43)}
صدق الله العظيم [النمل]، أي أنها كانت من قبل أن يُلقى إليها الكتاب الكريم كانت من قومٍ كافرين يعبدون الشمس من دون الله، وما جاءتْ سليمانَ هي وجميعُ قومها إلا مسلمين من بعد إرجاع هديتهم إليهم، وجاءه بالخبر الهدهد الطائر الحكيم كونه كان مكلَفاً بالمراقبة لقرارهم وردّ الخبر اليقين لنبيّ الله سليمان عليه الصلاة والسلام.

فمن ثم جاء الاختبار الثاني وهو صرح الألماس الزجاجي شديد اللمعان:
{قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ ۖ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا ۚ قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِّن قَوَارِيرَ ۗ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (44)} صدق الله العظيم [النمل]. وما يقصد الله تعالى: {فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا} ؟ أي حسبته ماءً عميقاً بعض الشيء قد يبلل ثوبها الملكيّ المسبل إلى أسفل ساقيها، ولذلك اضطرت لرفع اسبال ثوبها الملكيّ قليلاً فكشفت عن ساقيها، وكما تعلمون أنّ اللُّجة هو الماء العميق ونستنبط ذلك من قول الله تعالى: {أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ} [النور:40]، أي بحرٍ عميقٍ ماؤهُ. ونعلم المقصود من قول الله تعالى: {فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا} أي حسبته ماءً عميقاً بعض الشيء فتوقعت عمقه إلى ساقيها ولذلك كشفت عن ساقيها حتى لا يتبلل ثوبها الملكيّ المطرز باللؤلؤ والمرجان، وكانت إلى هذه اللحظة لم تعلن إسلامها علناً لقوم نبيّ الله سليمان حتى إذا قيل لها أنه صرحٌ ممردٌ من قواريرَ لمّاعةٍ وليست لجّة ماءٍ كما حسبتِه حتى كشفت عن ساقيها فمن ثم أعادت ثوبها إلى اسباله إلى أسفل قدميها، فمن ثم تقدمت حتى وقفت بقدميها على صورة الشمس المنعكسة في الصرح اللماع فقالت: {قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (44)} صدق الله العظيم [النمل].

فهل فصّلنا لك الإجابة بالحقّ حبيبي في الله السائل عوض يعقوب الأنصاري المكرم والمحترم أم لا تزال في ريبةٍ من الإجابة فبيّن لنا موضع الريبة في الجواب الذي آتيناك به من محكم الكتاب يدركه أولي الألباب؟

وأما حجّتك أنها لم تسلم بعد إلا من بعد الحضور إلى نبيّ الله سليمان وتقول ألم يقل الله تعالى:
{وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍ كَافِرِينَ (43)} صدق الله العظيم [النمل]. فمن ثم نقول لك: أي نعم كانت من قبل أن يُلقى إليها الكتاب الكريم كانت من قومٍ كافرين يعبدون الشمس من دون الله، وهي أوّل من اعتزل عبادة الشمس من قبل قومها الذين كانوا يعبدون الشمس من دون الله ومكثوا يعبدون الشمس من دون الله - إلا هي سراً - حتى رجع الرسل بهديتهم الكبرى، ولكنهم أسلموا جميعاً من بعد رفض نبيّ الله سليمان الهدية المغرية فعلموا أنّه نبيٌّ من ربّ العالمين وليس من الذين رضوا بالحياة الدنيا وزينتها.

ورمضانٌ كريمٌ ومباركٌ علينا وعليكم وعلى جميع المسلمين، وننتظر ليلة النصف المبكرة للشهر الثامن من السنة الهجريّة لعامكم هذا 1438 ذلكم شهر رمضان المبارك ليعلم البشر أنّ الشمس أدركت القمر وهم في غفلةٍ معرضون، وكذلك ليعلموا أنّ غرّة الصيام الشرعيّة وبحسب رؤية الأهلّة كانت حقاً الجمعة ويدرك ذلك العالِم والجاهل ولكن المُستكبرين تأخذهم العزّة بالإثم من بعد ما تبيّن لهم الحقّ بسلطان العلم، والحكم لله يفصل بيننا بالحقّ وهو خير الفاصلين. وسلامٌ على المرسلين، والحمد لله ربّ العالمين..

أخوكم الإمام المهديّ ناصر محمد اليماني.
_____________